آرشیو موضوع : داستان

صفحه 1 از 712345...قبلی »

داستان کوتاه: ماهی گیری

داستان کوتاه: ماهی گیری
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم” ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم ... ادامه مطلب

داستان کوتاه و زیبای نزدیکان خدا

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد. زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش! کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: ... ادامه مطلب

داستان کوتاه : کله پوک !

داستان کوتاه : کله پوک !
تا وقتی زنده ام، اولین ملاقاتم با آلوین سی. هاس در سال ۱۹۹۱ را فراموش نمی کنم. وقتی هم بند دیگر زندان، ما را به هم معرفی می کرد، او را آلوین هاس ننامید، بلکه او را کله پوک معرفی کرد. فورا از لقب آلوین احساس ناراحتی کردم. او که بلند قد و خوش صحبت بود، وقتی با من دست می داد، به صورتم ... ادامه مطلب

داستان شیرین

واقعا که شیرین بود ،نه تنها اسمش ، بلکه خودش هم شیرین بود. ذره به ذره وجودش شیرین. وقتی راه می رفت ازش شیرینی می ریخت. مام که یمشت جوون ولگرد دنبالش تا شیرینی هاش رو جمع کنیم . زودتر از مدرسه جیم می شدیم می رفتیم دم مدرسه اش وای میستدیم تا بیاد بیرون. از اونجا بدرقه اش می کردیم دم دکون ... ادامه مطلب

داستان الیاس

حالا دیگر الیاس شب‌ها دست‌هایش را به دیوار می‌کشید و راه می‌رفت.الیاسی که دیگر هیچ شباهتی به الیاس مورد احترام مادر نداشت. تقه‌ای به در بزرگِ آهنی زنگ زدهٔ حیاط خورد. مادر با آستین پیراهن قرمزش بخار روی شیشه را پاک کرد واز ورای دانه‌های برف به حیاط نگاه کرد و گفت: - فانوس را بردار. فانوس را که بالا ... ادامه مطلب

داستان یک خواستگاری

داستان یک خواستگاری
جاتون خالی بعد از بیشتر از ۲ ماه رفته بودم محلات ... شب ۲۲ بهمن بود ... به محض ورود مامان اینا شروع به بحث های ازدواجی کردن ... بعد از کلی گفتمان (به جای کلمه نامأنوس دعوا!) خوابیدیم ... روز ۲۲ بهمن در راهپیمایی شرکت کردیم ... وقتی اومدم خونه دیدم گوشی تلفن دست مامانم هست و داره یه جا زنگ می ... ادامه مطلب

یک داستان پندآموز

یک داستان پندآموز
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش ... ادامه مطلب

داستان کوتاه | داستان یک شهر

داستان کوتاه | داستان یک شهر
الیورتویست ماجرا نه به نوانخانه می‌رود، نه می‌گوید: آقا یک کمی بیشتر به من سوپ بدهید. الیورتویست ماجرا گیر دوست‌های نابابی مثل فاگین هم نمی‌افتد. اما چه می‌شود کرد. تاریخ دوباره تکرار شده است. آدم‌های خوب و بد و فقیر و خیلی پولدار همیشه هستند. «کاترین پاترسون» نویسنده، رفته دست گذاشته روی یک اتفاق واقعی، در شهری واقعی و برایش داستان‌سرایی ... ادامه مطلب

داستان کوتاه | چشم

داستان کوتاه | چشم
چشم یک روز گفت: ‌من ورای این درّه ها کوهی که با مه آبی پوشیده شده است را می بینم. آیا زیبا نیست؟ گوش این حرف را شنید و گفت: امّا کوه کجاست من آن را نمی شنوم؟! سپس دست، لب به سخن گشود و گفت : بیهوده تلاش می کنم تا آن را لمس کنم و نمی توانم کوهی بیابم.... ادامه مطلب

داستان نوجوان؛ «چرا؟»

داستان نوجوان؛ «چرا؟»
«چرا؟» می‌خواستم مثل همیشه جمله «با نام آفریدگارهستی، دست به قلم برده» را مقدمه نوشته‌هایم کنم، ولی نمی‌دانم چرا قلم به دستانم نمی‌آمد. قلم مطیع من نافرمان شده بود و دائم از من می‌گریخت. چون خیلی بازیگوش شده بود، فکر می‌کردم با من بازی می‌کند، اما کارهای او چیزی بیش از یک بازی بود. کم‌کم داشتم عصبانی می‌شدم. نمی‌دانستم چطور راضی‌اش کنم تا ... ادامه مطلب
صفحه 1 از 712345...قبلی »
تمام حقوق این سایت برای © 2017 آنلاین 93 | تمدن سازی نوین اسلامی. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی